شهادت بانوی دو عالم
فاطمه زهرا را به کلیه دوستداران آن حضرت تسلیت عر ض می نمایم
بهر
عزای زهرا سیه به تن می کنم
در سوگ
او من الکن سخن می کنم
چو می
کردند ستم به مادر دو عالم
به
این جفا ، گریه چو حسن می کنم
کند
جوشش ، چشمه چشم من
چو یاد
آن پاره پیرهن می کنم
ز
روضه فاطمه کََنم موی سَرُ
زنم
ضجه و گریه چو زن می کنم
من راهی
که ندارم ادعای شعر،ندانم
چرا غزلخوانی چو مرغ چمن می کنم
بهر عزای زهرا سیه به تن می کنم
در سوگ او من الکن سخن می کنم
چو می کردند ستم به مادر دو عالم
به این جفا ، گریه چو حسن می کنم
کند جوشش ، چشمه چشم من
چو یاد آن پاره پیرهن می کنم
ز روضه فاطمه کََنم موی سَرُ
زنم ضجه و گریه چو زن می کنم
من راهی که ندارم ادعای شعر،ندانم


عصر عاشورا
دوباره باز امشب شام غریبان شد
این مصیبت عظمی بگو چگونه امکان شد
شکست کمر زینب به عصر عاشورا
چو دید تن حسینش ، شرحه و بی جان شد
چو دید رقیه خون بر جبین بابا
دوید اشک بر گونه اش و چو ابر بهار گریان شد
چو افتادند دو خورشید عالمتاب بر خاک
ز شرم ، آفتاب ظهر عاشورا ، زود پنهان شد
گفتند
بهر غلام سیه افتاده بر خاک
خوشا بر او ، به دامان حسین او مهمان شد
ضجه زند زینب ، دور از حسینش
که سر حسینش را خاک کربلا دامان شد
بخدا چو افتاد علم ، علمدار بر خاک
خیمه عالم تا قیامت بی سامان شد
نور سر بریده حسین در دلو شامیان
سبب شفای بصر دختر دیر راهبان شد
چو ریخت
خون حبیب خدا بر زمین کربلا
چرا خدا به قاتلین حسین دلش رحمان شد
بغض آل امیه بود چو زخمی چرکین
که به سر حسین و گریه رقیه آن درمان شد
بشکند دست حرمله و تیر سه شعبه اش
که گلوی علی اصغر ، او را برترین نشان شد
به کربلا که نیزه داران می آمدند به جنگ
کرد شکوه خاری که چرا او خار مغیلان شد
چو آن دم که می زد او بوسه بر پای رقیه
دل عرشیان رنجه و عالمی پریشان شد
تفو بر شما ای سپاهیان ظلم و پلیدی
که خون حسین برایتان حکم نان شد
ندارد به وادی شعر راهی ادعائی
به عشق علمدارکربلا او غزلخوان شد
سروده در روز عاشورا 15 آذر 60
داغ حسین
کاش ، شعر راهی ، ابتدا نداشت
دنیا جایی به نام نینوا نداشت
داغ حسین دارند همه کسان
بهر دردی چنین ، کس دوا نداشت
عباس که دُردانه دو عالم است
در کون و مکان بدان که تا نداشت
زینب ، که ز جور زمانه خسته بود
در راه شام گمانم که نا نداشت
بحر جود و کرمند این عرشیان
قطره چو من ، قدرت نعت دریا نداشت
حرمله آن دم که تیر به چله بست
دانست که تیرش ذره ای خطا نداشت
چو پاشید خون اصغر به آسمان
گوهری چنین گران ، زمین به سماء نداشت
نشست به دل حسین غم عالمی
دگر کس یارای دلجویی آل طاها نداشت
ز شرم کودکان تشنه حرم
گشت عباس خجل ، چو او آب گوارا نداشت
کوبید پای در رکاب تا رسید به علقمه
چو زمرگ ، علمدار کربلا ، هیچ ابا نداشت
دست برآب کرد و برد تا نزدیک لب
ندانست ، علقمه جز نوشش او رویا نداشت
مشک بهر رقیه میکرد در آب
همین را نیز ، طاقت ، آن دشمن ادنی نداشت
تیر و شمشیر میزدند بر عباس دلیر
زهی جز مَشک و رقیه ، به کس او اعتنا نداشت
افتاد آخر سیمرغ بر زمین بی پر و بال
تُفو بر شما ، ملکوت نیز چنین عنقا نداشت
بود بضاعت راهی ، ز شعر همین و بس
هر چند آن ارزش پور زهرا نداشت
به عشقت بود مدام این تن ندیم
ز هجرت این تن فریادها می نمود
چهره از کین ناخن می شد کبود
ناله ام در گوش آسمان می کرد طنین
بجایت ، غم بود ، راهی را هم نشین
در نبودت گشته ام آواره میخانه ها
می زند آن گدای پاپتی حال بر موی من شانه ها
تو که صنم در خانه دیگر شدی
دیده ات در نبود من کی تَر شدی ؟
ای که هستی تو ، سرآمد زمانه
دانی شده مریدت آواره بی خانه
قصه گیسویت به باد نیز گفتمی
آخر در رویایت بر خاک باید خفتمی
ای دلا بی دلدارت ، کجا تو می روی
بهتر زمن کجا غلامی ، تو می خری
تیر عشقی ، صیاد زدی تو به دلم
صید بهتر یافتی ، کردی تو وِِلَم
ای کعبه دل ، هستی تو همه جانم
به عشق توست که چو بلبل می خوانم
گفتند در مهر و صفا بی همتایی
نباشد چرا در کنج دلت مرا جایی
غرقه شده دریای چشمت منم
ببین ز عشق تو پاک سوخت تنم
شرر میزند دو دیده مشکینت
دیوانه و دلباخته ات هستم ای صنم
محراب ملائک
بقیع ، یک دنیا اشتیاق است
بقیع ، ماهی در محاق است
بقیع ، گنج تاریخ مدینه است
بقیع ، جلوه کینه ، آل امیه است
بقیع ، بغض شیعه در مدینه است
بقیع ، گریه خاک بر مرضیه است
بقیع ، گفتگوی خاک با افلاک است
بقیع ، تصویر ابراهیم در خاک است
بقیع را ، بال ملائک فرش است
((راهی )) ، اینجا ادامه عرش است
بقیع ، آرامگاه ام ابیهای مدینه است
بقیع ، خوابگاه انسیه و حلیمه سعدیه است
بقیع ، داستان شیعه و تماما غربت است
بقیع ، راوی فضیلت دختران نبوت است
شروع بقیع با زراره ، صحابه امین است
حال بقیع ، محل بوسه آسمان بر زمین است
از حزن بقیع ، شفق ، پدید گشته است
زان زمان که قلب اشقیا ، حدید گشته است
زیارت اهل قبور ، غروب هر پنج شنبه است
سلام نبی بر بقیع نیز ، در پنچ شنبه است
بقیع هر چند ، خاک و سنگ و غبار است
همو سرمه چشم و دوای درد بیمار است
بقیع مدفن فاطمه بنت اسد است
مادر شیر خدا ، جهانی بر او حسد است
بقیع آغوش خاک بر آسمان است
میزبان هر جمعه ی صاحب زمان است
دل رسول خدا شکسته و پرخون است
پنج ستاره اش خفته در این خاک ، چون است
در لفظ عرب ، بقیع معنی خارستان است
با این همه گل اینجا به ، چه گلستان است
کهکشان معرفت در بقیع خوابیده است
عجب ، خدا دریا را در جامی گنجانیده است
بقیع ، حرمت حرم مدینه است
میزبان احمد تا مهدی ، هر آدینه است
بقیع ، چشمه خشکیده کوثر است
خدایم گفته که دشمن او ابتر است
بقیع ، دارای مقامی احسن است
چو مدفن گل زهرا ، مولا حسن است
بقیع ، سجده گاه امام سجاد است
بقیع ، عبادت امام را فریاد است
بقیع بگو ، کدام خاک امام باقر است
او که شکافنده علم و گشایش خاطر است
بقیع ، مکتب علم و آموزش است
چو امام صادقش معدن هر دانش است
بقیع ، محرم با ام المومنین است
ام حبیبه ، سلمه و ماریه ، عاشیه آخرین است
در بقیع ، تمثیل عدالت خفته است
این را تاریخ در وصف عقیل گفته است
سنگ مدفن هریک چو تیری است
بر چشم دشمنان ، چه بد سفیری است
بقیع به حق مظهر مظلومیت است
در آن امامان ، کشته با مسمومیت است
بقیع
دور از بوسه زائران است
اینها نشانه کینه و دشمنی و عدوان است
بقیع دلش پر از دلواپسی هاست
چو دل آل فهد پر از ناکسی هاست
خاطره جنگ حره را بقیع یاد است
باد این را زان زمان در هر کویی فریاد است
بقیع افتحارش ، بانو ام البنین است
پسرش عباس ، بزرک سردار زمین است
در بقیع دردانه های پیمبر خفته است
چه ثمین گنجی ، این خاک در خود نهفته است
بقیع ، رازهای مگوی خدایی است
که غبار ش بر هر حاجت ، روایی است
بقیع ، بوی بهشت در زمین است
زمن بشنو ، بوی خدا ،شاید ، همین است
بقیع ، محل تردد ملایک در زمین است
ابلیس بهر وسوسه اینجا در کمین است
ندیدی
بقیع و عمرت به پایان است
دانم این تو را بزرگترین حرمان است
شبان که زنادانی شیر بهر خدا پیش کرده است
یاس کبود ، نیز شاید بیت تو پذیرش کرده است ؟
راهی
1/6/1388
آبروی زمین
پور ابو طالب و فاطمه بنت اسدي
اين است كه باعث رشك و حسدي
طالب ،عقيل و جعفر تو را بودند اخوان
شدي ز طفوليت تودر خانه محمد ،مهمان
در خوابگه محمد كه خوابيد ي
فلك گفت كه تو را همتا نديدي
افتخار احمد در خندق تو بودي
بخدا عبدود نيز تو را ستودي
عمر كه در خندق ، مي خواند ،رجزي
نمي آمد ز سينه هيچ كس ، نفسي
پيمبر گفت ، نباشد او را هماوردي
نيست ، مگر ببين شما ، هيچ مردي
ز ترس يل عرب، هيچ صدايي در نيامد
از مژده فردوس نيز كاري بر نيامد
لرزيد زمين و زمان ز نعره شير خدا
به اسم خدا كرد، سر عمر، ز تن جدا
خواهرش ز مرگ او هيچ ، نگرييد
چو شير خدارا، هماورد او ديد
دروازه خيبر را ، زور تو ياد بود
ز يا علي تو ، آنجا خدا شاد بود
پانصد سر زدي ، تو در صفين
نريختي خوني مولا ، مگر بهر دين
عدالت را سمبل علي بود
چو استاد او در اين ره نبي بود
داد به نهروانيان، سهم، ز بيت المال
كرد با عايشه بعد جمل، رفتار به كمال
علي در خانه خدا محرم شده
چو زاده در اين حرم شده
فاطمه كه رسول را دختر دردانه بود
مولا علي را، همسري در خانه بود
زهرا كه خلقت خدا را ،علت شده
بانوي خانه حيدر ، بي منت شده
شمشير علي بود، ذو الفقارش
دشمن اسلام با آن بود ، سرو كارش
حسن كه كريم ال عباست
بر درد بو تراب او دواست
حسين جگر گوشه علي بود
ياد آور بوي انسيه براي ولي بود
زينبي كه علي، پدر باشد
بايد كه به شام، در سخن قدر باشد
عباس تو كه سقاي دشت نينوايي
پسر ام البنیي ،كني به علي اقتدایی
علي هستي آبروي بشر ، در عرش
بال ملائك زير پايت ، شده فرش
در غدير محمد به آوا گفت
شنيدي كه من كُنت مولا گفت
الحق ، هميشه مع العلي ست
اين حديثي متواتر و جلي ست
هميان غذا را ، او بر شانه بود
شبگرد كوفه، شبها، بي خانه بود
صورتش را علي، بر تنور آتش ، مي زند
بهر شادي كودك ، خود را به غش مي زند
علي که خليفه و اميرالمومنين است
هم نشين آن كور او بر زمين است
از يتيمی ، علي طلب بخشايش مي كند
علي ی كه خدا ، او را ستايش مي كند
با دست خود بر دهان پير ، غذا كرد
بشكند دست ملجم، كه عالم را به عزا كرد
ز غربت كوفه ، قرآن سر بر چاه مي كرد
ماه ندیدی در چاه، ناله و آه مي كرد
انبان غذا را علي ، همراه بود
نان و نمك ، غذاي اين شاه بود
نهج البلاغه را ، ناطق قرآن گفته
وصيتي ست كه برا ي جهان گفته
مالك كه خود هر سپاهي را سرور بود
نزد علي، غلامي چو قنبر بود
دشمن علي ، قطامه و عاص یا معاويه بود
نه ، ز ترسش شيطان آنها را وسيله بود
اي كوفيان هزار رنگ
هستيد آدميت را مايه ننگ
به علي و حسين و زينب ، جفا كرديد
اف بر شما كه بر ال عبا ، چه ها كرديد
در فردوس خدا ، كه علي ز ي حساب است
بهشت ، بهر محب علي بي حساب است
عشق علي سوره توحيد و فاطمه انزلنا
بنازم كه اين دو سوره مي خوانم مدام ، يا ربنا
حب علي هفت بهره دارد
اولين آن وقت مرگ به تو روآرد
مُداراي عزرائيل است در قبض روح
دو ، هست ،در وحشت قبر ،پشتت چو كوه
سه ، نوردر قبر و چهار سختي قيامت
پنج در ميزان عمل كند شيرين كامت
شش ،داني كه جواز صراط است
هفت عبور کردن ز صراط است
علي كه حب او ، مجوز بهشت است
فرق شكسته در محراب ، سرنوشت است
نور علي ، چشم ابليس را كور كرده ا ست
زين سبب ، ملجم را سوي قتلش زور كرده ا ست
خدا ز نور، روح علي را ، سرشته
امشب علي در خضاب خون، نشسته
يتيم كوفه که دگر پدر ندارد
كا سه شيرش بر زهر، دگر اثر ندارد
مرغابي ، دامن آقا را به منقار گرفت
كلون در ،عبا را با حالتي زار گرفت
نرو آقا كه دنيا بي پدر مي شود
خلقت خدا ، بي نبود تو و زهرا ، هدرمي شود
ضربت ابن ملجم ، شق القمر كرد
آن دنيا را به يك آن ، زير وزبر كرد
سم كين ابليس كه دويد در خون مولا
گفت با خنده راحت شدم، حالا
علي كه يگانه دوران است
ز فردايي نزد خدا ميهان است
راهي كه شاعري جوان است
در وادي عشق تو علي ، حيران است
به وقت مرگ ، علي به بالين او آيد ،شايد
ز شوق ديدارش به جواني مرد،بايد
در نماز ، انگشتر علي به كرم مي دهد
برو امروز اعانه او به گداي حرم مي دهد
مورخه 20/6/1388 شب 21 رمضان
ساعت 4 بامداد
التماس دعا
مناجات نامه
ان انزلنا فی لیله القدر
وما ادراك ما ليله القدر
ليله القدر ، نداني كه تو چيست ؟
هم قدرش ، ندانی که تو نیست ؟
آن شب ، برتر از هزاران شام است
آن دریایی ، جمع گشته در جام است
در قدر ، ملائك بر امام نازل مي شود
با جبرئيل ، جمعشان كامل ميشود
شب قدر ، درهای ملكوت باز مي شود
كوه و آن مور نيز به نماز مي شود
امشب ذكر دعاي جوشن مي شود
سرنوشت در آن شب ، روشن مي شود
امشب ، شب الغوث گفتن است
داني كه شب هيچ نخفتن است
جوشن دعاي خدا ي رحيم است
بر جمله بندگانش ، او كريم است
امشب شب خداي ستار است
شب خلاصي از جهنم و نار است
امشب ، شب بِكَ گفتن است
شبِ گريه ودُر سفتن است
العفو هست ، ذكر من تا فجر
در شب قدر ، یاد خدا دارد اجر
در شروع بِكَ يا الله مي گويم
اين دعا را با گريه و آه مي گويم
خدايي كه پوشانیده گناهم را
خدايي كه داند آشكار و نهانم را
بِكَ يا محمد بر زبان مي رانم
چو خود را ز امتش مي دانم
اشكم روان است با بِكَ يا علي
چو مهر خدايي در او ست جلي
فُزتُ بِرب الكعبه گفتی ، علي
به قربان تو گردد همه دنيا ، ولي
ذوق شعرم ز نام توست اي امير
عشق و لطف خود را زمن مگير
شب ضربت خوردن عشق خداست
چه بر سَم شمشير ای ملجم ، دواست
علي ، چو آن بَط من نيز فداي تو ام
نرو به قتلگه ، كه من گداي تو ام
امشب اخرين اذان تو است
اي كه روح اذان ، از آن تو است
گوشه چشمِ ، تو چه ها مي كند
مرا ز بند هر چه گناه، رها مي كند
شير آن يتيم ، علي را دوا نمي كند
شعر (راهي) نيز ، زِ نار ، او را رها نمي كند
بِكَ یا زهرا ، اي ياس كبود
اي كه جز تو ، ام ابيها كس نبود
دختر نبي و همسر علي، هستي
زين سبب ز ساغر رب ، مستي
اي كريم ، بِكَ اي حسن ، مي گويم
اين بهر رهايي زين رسن ، مي گو يم
نيمه رمضان كه ميلادت بود
مرا زان زمان آقا يادت بود
بِكَ اي غرقه به خون در نينوا
بكن اي آقا مرا امشب، سوا
به خون اصغرت كن ، شفاعت مرا
نداده خدا به اخم تو ، طاقت مرا
بِكَ اي روح سجده ، سجاد
امام در سجده ، نروي از ياد
بِكَ يا محمد ، اِبن علي
شكافنده علمي ، تو اي ولي
بِكَ جعفر ، یَبن محمد گويم
راز شيعه رادر وجود تو ، جويم
به بِكَ يا موسي در دعا رسيدم
ز او مظلوم تر ، اسير نديدم
بِكَ يا علی بن موسی ، اي ارباب
ندهي تو ، مرا امشب هيچ ، جواب ؟
به حَرَمَت ، ضامن آهو ، راهم ده
من آواره را ، آقا ، پناهم ده
بِكَ يا جواد در دعاست
به نام او حاجتها رواست
بِكَ یا عليِ ابن محمد ،هادي
ز جهنمم تویی ، باعث آزادی
بِكَ يا حسن ، با زاري مي گويم
اين را ، در اوج نداري ، مي گويم
بِكَ يا مهد ي ، تو هستي مولا
به وقت مرگ ، ذكر توست ، مرا لالا
عرق شرم ، صورتم را پوشانده
نكند نامه عملم ، را آقا خوانده
جز مهر تو ، (راهي) را اميدي نمانده
آخر اين صفم ، نگو كه نانی نمانده
مورخه 18/6/1388
ساعت 3 بامداد
شب نوزدهم ماه رمضان
التماس دعا
میلاد اخلاق
امروز چه مدینه گلباران است چو میلاد اخلاق در جهان است
ستاره اش که چشمک می زند بر زخم عدو ، گویی نمک می زند
فرزند زیبای فاطمه ، حسن است نزد خدا ، او حکم حبل و رسن است
گفتند که به نبی شبیه باشد وزر و دروغ نزد او قبیح باشد
پسر علی باید که چو علی باشد نور عشق خدا در او جلی باشد
جود خدا دریا و گل زهرا پیمانه کریم اهل بیت کند زان به همه اعانه
حاتم که بخشش را مثالی باشد به کرامت کریم ، آنی از سالی باشد
چو میلادش در نیمه رمضان است روز اکرام ، نام این زمان است
هست او چو حسین ، سبط رسول ای جُعده نگشتی تو هیچ خجول
در بقیع که واله ، چشم همه زائران است نبوده ((راهی)) را مجال و اشکش روان است
این دل تنگ دگر قرار ندارد چو دوباره طاقت انتظار ندارد
بانوی ایثار
امروز دلم پر ز عزا گشته چو ماتم ، مادر زهرا گشته
ام ، ام ابیها ، ام المومنین است خدیجه ، سرور بانوان زمین است
نور نبوت بر او نیز تابیدن گرفت چو محمد در خانه اش مامن گرفت
خدا بر خدیجه بارها سلام کردست چو ایثار را او حسن ختام کردست
خدیجه را فاطمه ، دختر دردانه است همو که خلقت خدا را ، بهانه است
خدیجه که کاروانش در مکه یگانه بود دست یاری به امینش ، چه مردانه بود
این درگاه ، بهشت را یاد آور است (راهی ) تو و امتی را او مادر است
گویمت نکته ای که یک راز است جبرئیل با او در صف نماز است
جمع مستان
مکن پریشان تر ، این دل ویران را
به مژده ای سکون ده ،من حیران را
زدوریت ، ای آبی آسمانی ، مًردم
بیا و پایان ده ، ین همه هجران را
به لطف تو ای آفتاب ، امیدی دارم
چو تو همویی که کنداکرام مهمان را
ز طوفان دریای چشمت ، می هراسم
چو دیده ام من ،وسعت آن طوفان را
مهر رب بر چو منی باز مایل گشته
جو بینم دوباره این ماه رمضان را
باده سرخ رایگان میدهند این ماه
بیا و ببین راهی این جمع مستان را
وحشی قلمت ، بر گناهان خط می کشد
تو کرده ای تمام ، محبت و احسان را
پنچ شهریور ساعت یک بامداد
گدای بی آزار
این دل تنگم ، باز امشب قرار ندارد
زبی آبرویی دگر هیج عار ندارد
سوخته پر وبال این آتش ، منم
زدست تو این تن خسته ، دگر قصد فرار ندارد
آتش در گلو ریختی و دهانم بستی
گوییم ، ساکت ، اینکه دگر هوار ندارد
زیر پای تو له گشته ام ، صنما
این دل ، دگر توان این همه آوار ندارد
به اخمی گل ذوقم را پژمردی
چو دو ساغرت ،ای شراب، آهنگ هشدار ندارد
دیدن رنگ سم بی مهریت میکشد مرا
جوهر زهر تو را ای زیبا هیچ مار ندارد
رشته های دلم به یاد تو می لرزد
غم آهنگ مرا هیچ تار ندارد
مهره مهر تو را گم کرده ، این بیچاره
بی آن ،دگر اثری به تو ، این گفتار ندارد
نداری دست ((راهی ))را پر کرده
زین وفور ، دانی ارباب ، هیج ندار ندارد
گدای کوی تو بوده ام در این سالها
سکه ای ده این گدا را که دگر آزار ندارد
چها شهریور هشتاد و هشت ساعت پنج بامداد
رمضان
شعبان رفت و آمده دوباره رمضانی تو نیز مشتاق شده چو دگرانی
مهمانی خدا شروع گشته دوباره آماده رفتن باش ، تو به این میهمانی
روزه از احکام این ماه است غیبت کند باطل آنرا مگر تو ندانی
چشم بد و دروغ گویی و تهمت هست زدیگر مبطلات این ماه گناه سوزانی
انفاقی بکن و قرآنی بخوان گر تو نیز مهمان این خوانی
روزه چو طبیبی است ، می دانی توانی روح و جسمت را کنی با آن درمانی
فرشته ها دم به دم می ایند وقتی که تو می خوانی قرآنی
روزه نیست واجب بر بیمار خدا میداند هرکس چقدر دارد توانی
روا نیست روزه شاید گرت روزه میگیری چو فقط به فکر جنانی
به یاد خدا باش همیشه گر خواهی تو نیز در یاد خدا مانی
دنیا همه تسبیح گوی ربند مگرت تو نه اهل این جهانی
افطاری ده تو مسکینان را (( راهی )) گر تو اهل کرم و احسانی
رمضان ماه بخشایش است تو نیز در فهرستی ، چرا تو نگرانی
دیوانگی
باز دلم امروز دیوانه می شود
باز قصد فرارش از این خانه می شود
گردش کواکب و روی ترش یار
درد دو عالم به این دل روانه می شود
تیر غیب به سهو سویت آمد
اما زتقدیرآن نیز سوی من کمانه می شود
زیبایی و فر و جلال را تو داری
این است که عشق من در هر انجمن دردانه می شود
موی تو بلند و افشان در این بادست
موی تو را این دست من آرزوی شانه می شود
غربت و غم با حسرت اینجا ماندند
چه وقت نگاری چون تو مرا همخانه می شود
گر مژگان تو ای زیبا بر من رحم آرد
این دل آواره هم صاحب کاشانه می شود
((راهی )) در رویایی و ززمانه خبر نداری
این است که مرتب تو را فکر احمقانه می شود
1388/5/28
دردانه من
دگر صفا ندارد این کاشانه من چو تو را نیست هوس آمدن خانه من
باغچه دلم زرد گشته زبی مهریت چو سرت نیست تکیه به این شانه من
پرنده دلم باز غریب و بی کس گشته کی میآید آخر شانس به این خانه من
در غم هجر تو ای نگار ندانی چه ویرانه گشته این آشیانه من
مجیز بسیار گفته و می گویم آخر پر درد گشته دگر این چانه من
رونق از این دل رخت بربسته چه وقت پر رونق می گردد این لانه من
دام گستردم برای شکارت ای پرنده چه وقت می خوری تو ، این دانه من
گر زمانه سر سازش آرد بر من شاید بشنوند روزی شادی مستانه من
بت پرست تو ای بت زیبا گشتم چه وقت می شوی صنما تو دردانه من
سویت دست خواهش دراز کردم آخر نگیری تو دست مردانه من
تو بابزرگان داری سَری و سٍری شوی عاشق راهی روزی ، ببین فکر احمقانه من
این خط بنوشتم بر روی کاغذ شاید تو روزی بخوانی این عاشقانه من
.jpg)
حلول ماه رمضان بر همه مبارک باشد
بی قرار مهر رضا
گردش روزگار نه باز بر مدار است چو آقام رضا ، قهر با من بی قرار است
بی دعوت به سویت اینبار آمده ام چو حرمت را بسیار حسرت دیدار است
صورتم از شرم حضورت پر آب گشته طرزنگاه تو بر دیده من ،چونان خار است
روی از من سرگشته بر نگردان، مولا چو این شرنگ برایم بدتر از زهر مار است
گناه کرده ام ، می دانم ، ببخشایم غلط کردم ، قول ، که این آخرین بار است
چیزی نگفتی و نپرسیدی و گمان بردم سکوتت برایم اجازه ورود و بار است
پر رویم و باز آمده ام سوی تو اینک این دیده ببین چقدر برایت زار است
رواق تو منور و آئینه کاری است این خاری برچشم دشمن جرار است
لمس پنجره فولاد را جرات ندارم ترسم ، گویی م ترا به این چکار است
گنه بسیار کردم و گریانم آقا این جفای دست روزگار غدار است
ضریح حرمت چه نورانی ست به خدا قسم آن برتر از هر گلزار است
عربی دشداشه پوش می آید چشم و حال او نیز جو من زار است
ابلیس به دنبالم همه جا می چرخد کی مرا رهایی از شر این سگ هار است
در حرمت بهر نماز قامت می بندم ملایک گمان برند راهی را ، امام یار است
اشک شوق می دود در این پیاله همه را در کنار تو باعث این پندار است
لطف تو به من بیچاره کم گشته بخدا این برایم بدتر از یک دنیا آوار است
کودکی در این روضه زار می زند من کور ندانم ، او تنها در اینجا بیدار است
زیارت و اذن دخولی می خوانم این مرا اینجا باعث کمی قرار است
اخمت پاشیده بر صورت سیاهم تندیش می گوید این آخرین هشدار است
گرت مهر تو بر من جاری نباشد اینجا نباشم ، که حرمت جایگاه ابرار است
این درب مطلایت چه برقی دارد برقش چو رعد و برق آسمان دادار است
پیره زنی گفتش به من ای پسر نترس ، این رضا چو خود خدا غفار است
تو طلب ذره ای مهر ، از او داری ندانی در این جهان ، او بزرگ شهریار است
راهی گرت ضمانت ضامن آهو نباشد جزای جرم های تو فقط آتش و نار است
این ابیات تحفه ای نبوده و ناچیز باشد اما این تو را سبب پذیرش استغفار است
گم گشته ام در بین این هزاران زائر شاید نبینی ، چرا که تو را هزاران زوار است
امروز روزه آمده ام بر بارگاهت آقا با بوسه ای بر پایت مرا اجازه افطار است؟
۱۳۸۸/۵/۱۹
سروده شده در حرم مطهر امام رضا

یا ضامن آهو مددی کن
تا اجازه ندهی جرات وارد شدن به بارگاهت ندارم
می خواهم زمانی که این اجازه را به من دادی سر رشته کلمات را نیز به دستم بدهی
تا بتوانم آنچه در دلم برایت نهفته است بر کاغذ برانم
بوی گل مریم
ز خاک کویت ، سرمه ای در عالم بهتر نباشد ندانی ، راهی را بهتر از تو هیچ یار نباشد
بویت ای گل مریم بیداد می کند مثل تو گلی را مادر زمانه در خاطر نباشد
آن روی ماهت گر عیان شود شبی مرا از دیدن روی ماه هرگز حذر نباشد
خم گیسوی تو کمندی است در کمندعشقت رام تر از این شکار نباشد
مهر تو مهر دادارم را یادآور می شود چرا مرا سهمی از این همه خروار نباشد
هجر تو را باز در خواب دیدم مرا طاقت هجر تو ای نگارم ، دگر نباشد
تمنای وصالت این دل شوریده دارد تن خشکیده را بدتر از این آتش ، نار نباشد
راهی عاقبت گور شاید نصیبت گردد چو این آرزوی تو را کفاف عمر نباشد
منجی
دل راهی امروز هوایی می شود به عشق تو به این راه ، راهی می شود
شمیم نرگس در هوا پیچیده از بویش این دل منتظر تسلایی می شود
سرشک از دو دیده جاری می شود چو سرودن شعری برایت ، توانایی می شود
چهل سال دود چراغ باعث شعری می شود به عشق تو شعرم ، ایجاد به آنی می شود
بسیار گنه کردم و رسوایت منم دلت مولا چه وقت بر من رحمی می شود
قدر نمازم بسیار کم گشته به قدرش ،در امامت تو آیا اضافی می شود
چو یوسف در چاه غیبت نهان گشتی جمال زیبایت چه وقت بر ما مرئی می شود
کافری مسلمانم و شاید نمازی می خوانم با نگاه تو فقط ، مرا شانس مسلمانی می شود
از خمار چشمت یا بن الجسن مستم در کویت من مست را چه کس نشانی می شود
یوسف زهرا گوشه نگاهی انفاق کن چو یک نگاهت عالمی را کافی می شود
روز جمعه است و دلم باز گرفته آخر دلم صاحب این جمعه را هوسی می شود
خاطر خواه تو بوده ام مولا خاطرخواه تو را چشم کورش آیا شفایی می شود
تمام عالم به دست توست خوشست دلم چو تو را به من دستی می شود
ساحتت مقدس و من چنین رسوا چو من در این درگاه چنین غریبی می شود
تو رانی مرا و من سگی به درگاهت عشق این سگ به تو عجب داستانی می شود
گدایم و زر و سیم در دید من چو کاهی ندانند سکه مهر تو مرا آرزوی گدایی می شود
دستم به دعا بلند چو آن درخت سیب این دعای من است ، دلم جمکرانی می شود ؟
از جرم گناه به هیچ خلوتی رهم نیست گنهکار را چگونه به خلوت تو راهی می شود ؟
تکه نانی برایم کافی می شود مگر ندانی راهی سگ با وفایی می شود
در میلاد تو جشنی در جهان بر پاست ماه شعبان با نام جه خوش ماهی می شود
قلمم دیگر به روی کاغذ نمی رود مولایم قلمم را تشویقی می شود
صبح به صبح سلامت می گویم سلامم را چه وقت او جوابی می شود
گرفتارم بیا ، غم بسیار دارم بیا غمم را آقا کی تیماری می شود
گر دست نیاز مرا رد کنی ندانم به کجا ، این دست ،دراز گدایی می شود
گر تو مرا برانی و نگهم نکنی، گویمت ارباب این با مهر تو عجب تضادی می شود
باز تو نیامده ای به دعای ندبه ام خدایا مرا عمر تا جمعه دیگری می شود
عالم و آدم مهمان توگشته اند مولا این بیچاره مهمان را در این بزم جایی می شود
باران لطف تو بر همه بارش گرفته از آن بیابان دلم ، تبدیل به گلزاری می شود
ظهورت منجی عالم دور یانزدیک خدایا مرا از برای او توان سربازی می شود
دلم در بند هوی تن اسیر گشته چه وقت دل از این دام رهایی می شود
به مناسبت نیمه شعبان
ققنوس
در فکر آنم که دست به کاری بزنم چو ققنوس خود را به ناری بزنم
حس غریب خود آزاری طلسمم کرده این طلسم را محکم به سنگی بزنم
عمرم تباه رضایت دگران گشته شاید اینبار به یک خودی سر بزنم
میری خوان مهرش بر من گسترده شاید به یاد او به حافظ تفالی بزنم
در غم فراق آن زیبا نگارم گویا باید دوباره آهنگ زاری بزنم
خدای راهی گر مددش کند خنجری بر این همه دلواپسی بزنم
و از شرب باده ناب وصال یار بر عمر تلف گشته ام به تلخی لبخندی بزنم
جوان سبز قبا
در آسمان ولایت همچو یک اختر است چو او خاندان حسین را نگین انگشتر است
امروز برایم روزی برتر است مگر ندانی تولد سرورم علی اکبر است
یوسف زیبای دشت نینوا به حق نور دو دیده پیغمبر است
افتخار حسین است در کربلا هموست که لیلا خاتون نام مادر است
جوان سبز قبای شهر مدینه نوه امیرالمومنین علی حیدر است
سرگشته کوی عشق است و عالمی به عشق او چنین در بدر است
سرو رعنای زینب کبری نزد خدا از هر جوانی سر تر است
چو اسماعیل قربانی مسلخ عشق گشته گمانم خدا این قربانی را پذیرا تر است
به عشق مادر تو چو مجنونی به عشق لیلی چه کس از تو مجنون تر است
بند زره را زینب محکم کرده این است که در هجر او از مادرش غمگین تر است
این باده عشق ، هیجده ساله است کدام باده از این می ، ناب تر است
در بزم خدا بسیاری مهمان بودند کدام جوان از او نزد خدا مهمان تر است
بوی پیراهن یوسف مثالی دارد بوی پیرهن چاک تو یعقوب را خوشتر است
در نینوا گویی ملایک نبی را دیدند چو او به مصطفی از همه اشبه تر است
زبان تشنه در کام پدر دارد کدام شهد از کام حسین شیرین تر است
راهی بر این هیجده بیت خوش باش چرا که با سن شاهزاده تو هم سنخ تر است
گر تو شفاعت کنی من رسوا را گوش حسین و نبی و حیدر به آن سمیع تر است
قبر تو در شش گوشه کربلا زیارتش به گفته همه مقبول تر است
دو شنبه ۱۲/۵/۱۳۸۸ به مناسبت میلاد حضرت علی اکبر
روح سجده
امروز روز تولد دوباره ایمان است اسطوره مناجات بشر در هر زمان است
ملائک در زمین پر گردش شدند چون امروز روز پنجم شعبان است
عطر سجده سجاد در فضا پیجیده بیابانها تشنه و آن ابر پر زباران است
شهربانوی پارسی ، سجده را مادر شده امروز او سمبل و افتخار ایران است
محرابش از شکوفه سجده پوشیده چو او محراب نیز گریان است
پرده ای در پیش رو ندارد این است که اشکش چنین روان است
در محراب بسیار می ماند محراب او مگر برتر از جنان است
از سجده گاه علی بوی بهشت می آید این بوی در زمین چگونه امکان است
در عشق ورزی همتایی ندارد چو او سرور همه عاشقان است
شاه بیت غزل عشق در صحیفه بنوشته آخر ندانی او بهترین شاعران است
غنچه های عبادت در بهار تو شکوفا شده بعد از تو ای ربیع همه فصول خزان است
حرمت سجاد را فقط خدا می داند چه کس چون او گرامی در این آستان است
درخت و گل را در عبادت تو معلمی این از چشم کوران فقط پنهان است
رایحه مویت در هوا افشان شده شاخه آن بید را ببین چگونه رقصان است
ابلیس از کثرت نمازت ، گریان درعبادت تو که گفته ذره ای نقصان است
حضورت چون حضور آن نگاه در بیابان دلیل آمدن گلستان است
ذهن تاریخ خواب آلوده سجده تو را مگر او نسیان است
پیام کربلا در صحیفه او مانده گلوی پدر و دست عمویش را او پیام رسان است
غلامی و بندگی او آرزوی من اخر او آزاد کننده تمام غلامان است
به سوی حق کاروانی در راه است در آی در آن چون سجاد ساربان است
در سفره علی شاید پنیر و خرمایی سفره کدام ملک همتای این خوان است
مرد جزامی از لمس او شاد گشته کدام امیر چو او چنین مهربان است
سجده اخر سجاد در بقیع بود حال بقیع با او بیت الاحزان است
شنیدم زائران در بقیع ضجه میکنند مگر نمیدانی این غم آن سلطان است
ندیدم رویت و نبوییدم ترابت را راهی این تو را بزرگترین حرمان است
بیش از این سخن در نعت او نگو چوشعرت در وصف او پر از نقصان است
چون من کم فروشی کنم مگر ارزش او بر کسی کتمان است
به دیده مهر بر من نگر مولا چو خدایش گفته سجاد چو من رحمان است
در آخرت که ندارم توشه ای
این شعر شاید فقط مرا سکه و همیان است
سه شنبه ۶/۵/۱۳۸۸ پنجمین شعر من
میلاد سالار شهیدان بر کلیه دوستدارانش مبارک باد
نام حسین در شعر من چه فتح البابی می کند
مطلع عشق تو در شعرم چه خوش نوایی می کند
به عشق حسین این قلم ؛ فکر کاری میکند
ورنه باز قصد تن آسایی می کند
رب پر ز احساس غروری میشود
چون عالمی را صاحب مولایی می کند
دیده زهرا گمانم کمی گلگون میشود
چون زمین نینوا را حسینش کربلایی می کند
قدر سرخی به یاقوت قدری می دهد
کربلا را خون احرار حمیرایی می کند
در بزم گل و پروانه و آن هفتاد بلبل
لاله با رنگ خون حسین خود آرایی می کند
سرم ، گرم از نوش باده یا حسین است
گفتن حسین حسین مرا چنین بی پروایی می کند
رسول خاتم ، پا بر دیده ملائک می نهد
کولی دوش محمد ، حسین را چنین والایی میکند
عطر تربت کربلایت در سجاده نمازم
حسرتت ای ساقی مرا چنین شیدایی میکند
حسینم که اصغرش را نازی میکند
در کودکی ام ابیها لالایی میکند
زینب که دلش دریایی است
بجای گلوی بریده حسین چه خوش آوایی می کند
مسیح هردم ذکر حسین گفت گمانم
که خدا نفسش را چنین مسیحایی می کند
ذکر نیمه شب یا مهر آن رب
راهی دلت را خانه حسین و اهورایی می کند
دلی راکه حسین در آن مسکن میکند
زینب بهر برادرش گل آرایی می کند
حضور عمه در این بیت
رقیه را در انجا التیام از جدایی میکند
بیتی که رقیه را راضی میکند
علی و فاطمه بر آن حتما حاجت روایی میکند
جایی که زهرا بر آن گذ رکند
یوسف زهر ا آن را گلشن مصفایی می کند
آن که مهدی را راضی میکند
خود بدان خدا او را ازخلق سوایی می کند
راهیا این دو بیت را گمان مبر
که حسینت را به این ابیات رضایی می کند
هر چند در این بیت نخواهی آمد شاید
عشق رقیه ترا راهی آنجا که نیایی می کند
1388/05/04 به مناسبت میلاد امام حسین
ابوالفضل
قلم بهر نماز روي سجاده شعر قد قامت مي كند
چون قصد ابراز عشقي به آن سرو قامت مي كند
به عشق آن سرمد كه در كارزار رجز خواني می کند
اين دلم اينجا بهر تو قصد قلمفرسايي مي كند
بدان راهي دلت اينجا بسيار جسارت مي كند
آخر جاهل چرا مدام ميل نعت عباست مي كند
چه کس زینب را چنین دلداری می کند
چه كس بني هاشم را چنين علمداري مي كند
يوسف را يوسف علي ،يوسف مي كند
ماه حسنش را به عباس تعارف میکند
شيري كه شير خدا در دلاوري همتايش مي كند
بهر او ان رب بال ملائك زير پايش مي كند
چو او دو بازو را اهداي حسينش مي كند
هو او را چو جعفر طيار محشورش مي كند
برق شمشير عباس خورشيد را نابينا مي كند
اين همان است كه عباس را بيتا مي كند
فرات از خود احساس خجالت مي كند
چون تويي نازش را رد ؛ مرتب مي كند
شرم عباس آب را آبش مي كند
شرم عباس آب را گريانش مي كند
رنگ يك قطره از مي عشقت چنان سرمستم مي كند
همو كلمات را مرتب کرده به دستم مي كند
گنبدت اي سلطان كربلا باز كولاكي مي كند
روضه ات اي سالار ، کربلا را افلاکی مي كند
سردار چه چيز با حسين تو را محرم مي كند
اخوتت با حسين تو را همدم مي كند
دو چشم عباس حسين را با خدا محرم مي كند
بگو چه چيز مرا با تو و اهلت محرم مي كند
ترس عدو از برق شمشير عباس بسی شادم میکند
ترس كفتار از شير ژیان را یادم مي كند
سيمرغي چون تو که عالمی را نخجیر میکند
اين قفس خاکی فقط تنش را زنجير مي كند
خمار چشم غيرت ا... با من آتش بازي مي كند
اين من قرباني را چه كس برايت قرباني مي كند
فرات تا ابد آهنگ العطش مي كند
چون دو لب ساقي احساس عطش مي كند
راهيا لب تشنه حسين و ابوالفضلت يادت مي كند
وقتي دو چشم زلال آب نگاهت مي كند
آن كسي كه دست راست عباس را جدا مي كند
مي داند كه اشك را بر گونه خدا رها مي كند
آن يكي كه دست ديگر را جدا مي كند
مي داند با جهاني او چه ها مي كند
حسين را عباس سپهسالاري مي كند
چه كس حسين را بهتر از او علمداري مي كند
خدايم بر عدو یش رحمي مي كند
چون حسين بر دوش او مشكي مي كند
ابوالفضل را گريه رقيه دلخون مي كند
ورنه تيغ عباس عالمی را به آني پرخون مي كند
بند مشك دست عباس را بسته مي كند
ورنه دست عباس كل دستها را بسته مي كند
خود بديدم كه غبار درگهش بسيار اعجاز مي كند
مي دانم روزي مهرش شفای دلمرا آغاز مي كند
در دنيا هر چیزی را کاری و کسی تفسیر مي كند
سوختن پروانه در بر شمع عشق را تعبير مي كند
عشق را علمدارم صحيح روايت مي كند
دادن دو دست عباس غایت عشق را حکایت میکند
چون آن شبان كه ز ناداني شير بهر خدا پيش مي كند






